تبليغاتX
فکر نکنی بی کسم
فکر نکنی بی کسم
 
تفلـــــــــــــــــــــــــــــــد اجی پارمیدامه

ســــــــلـــــــــــــــــــــــــام

تولد داریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

تولد اجی پارمیدامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

اجی جونم تولدت مبارک عــــــــــــــــــــــــــزیـــــــــــــــــــــــــزم

اجی پانزدهمین بهار زندگیتو بهت تبریک میگم گـــــــــــــل نـــــــــــــــــازم

                           اینم کیک تولدت عزیزم

 

                     اجی جونم اینم کادو  تولدت گلم

 

اجی ببخشید با اینکه خسته بودم اما یادم بود و اومدم برات جشن گرفتم هر چند که نمیشه اسمشو گذاشت جشن اما به بزرگی خودت ببخش اگه خیلی خستم .

ابجیا و داداشای گلم اینم ادرس وب اجی جونمه دوس داشتین برین به وب خودشم سر بزنین

                                  http://meshkyvapany.blogfa.com/

              عـــــــــــــــــــــــــزیــــــــــــــــــــــــز دلم تفلــــــــــــــــــــــــــــــد مبارک

 

پ . ن

۱)در مورد اپ کوچولوی قبلیم که حذف شد باید بگن یه سو تفاهم بود که رفع شد.

۲)یه تشکر ویژه هم از داداش گلم اقا ابراهیم دارم که خیلی اقاس و هیچ وقت فراموشش نمیکنم هر چند از دستم ناراحته اما من هیچ وقت فراموشش نمیکنم .

۳)فقط از خدا کمک بخاین. خدا همه کس منـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

۴)دوست دارم خدا جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم



| *| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 22:46 توسط بهار |
عشق

 آپلود عکس

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،انها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.

همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد،من چشم میگذارم و از انجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول  کردند او چشم بگذارد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن..یک..دو..سه..همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 آپلود عکس

لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد،اصالت در میان ابرها مخفی شد،هوس به مرکز زمین رفت،دروغ گفت زیر سنگ پنهان میشوم اما به ته دریا رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود  هفتاد و نه ...هشتاد...و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نیست جون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است،در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی ،تنبلی اش امده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان شده بود ،دروع ته دریا و هوس در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود .حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان فراوانی ان را در بوته گل رز فرو برد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون امد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشیده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟چگونه میتوانم تو را درمان کنم؟عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کمکم کنی میتوانی راهنمای من شوی.

و اینگونه است که از انروز به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه  عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام ادم های عاشق سرک می کشند.........

  آپلود عکس

                                                آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس

 آپلود عکس



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:12 توسط بهار |
تولد اتانا جونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سلام دوستان امروز تولد بهترین دوستمه

اتانا جونم تولد مبارک عزیزم

شرمنده گلم میخاستم دیروز تولدتو تبریک بگما اما نشد

الانم زیاد وقت ندارم فقط اومدم که بدونی به یادتم

 آپلود عکس

اجی جونم خیلی دوست دارم



| *| نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 5:28 توسط بهار |
شهر هرت

  آپلود عکس

بگو..

بگو از روزهایی که خاطراتم برایت یخ زدند

بگو از روزهایی که دلت برایم تنگ نبود

بگو از روزهایی که من در آنها نبودم

از روزهایی که آرام بودی و آرام

روزهایی که چه آسان برایت شب شد

و شب هایی که چه آسان به خواب ناز رفتی

و خواب مرا ندیدی

روزهایی که دلت هوای مرا نداشت

و نگاهت بی قرار من نبود

بگو از روزهای بی من...

آسان گذشت؟؟!!!

.

.

.

و من

لحظه هایم گذشت

تلخ و سنگین

با مرور خاطراتت

در مرداب دل تنگی اسیر

روزهایی که به یادت گذشت

روزهای بی قراری

روزهایی که شب نمی شد

و شبهایی که خواب با من و چشمانم بیگانه بود

دلم هوای تو را داشت

و چشمانم همیشه بارانی بود و دلم ابری

غریبه بودم با هر آنچه با تو غریبه بود

و چه آرام با خیالت سخن می گفتم

عزیزم

من دلم تنگ است...

  آپلود عکس

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بد هستند مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي..
شهر هرت جايي است که .......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!

   آپلود عکس

اونا به من بد کردن

رودخونه نبودم                                                           اما جلوی من سد کردند

عاشق بودم                                                               کاش بدونی اونا به من بد کردند

می شمارم هرشب روزهای تنهایم را                    یه عمر گرم تو بودمااونا منو سرد کردند

برای رسیدن به تو مثل کوه ایستادم                       اما بدون اونا حتی منو از کوه پرت کردند

لحظه لحظه عمرم فکر رفتن به اون دنیاست        تو بگو شاید برای من آرزوی مرگ کردند

دلی داشتم که هر شب برای تو می تپید               وای بر دل من آخه اون دلم رو هم سنگ کردند

حتی اگه باشی و بخوای که بیام کنارت               نمی تونم آخه اونا پاهای منو هم قطع کردند

  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس

 آپلود عکس دلم بد جوری گرفته حالم خوب نیس اصلا انتظارشــــــــــــو نداشتم.

 

 آپلود عکس دوستای گلم براتون ارزوی موفقیت دارم

 

 آپلود عکس خدایــــــــــــــــــــــــا کمکم کن من فقط تو رو دارم که درکم میکنی و میتونی کمکم کنی.

 

 آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس  آپلود عکس

 آپلود عکس



| *| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 11:29 توسط بهار |
آرزو یعنی خود امید

آرزو یعنی خود امید

بعضیا میگن آرزو خوبه بعضیا میگن بده ...

ولی من میگم آرزو چه خوب چه بد خود امیده...

آرزو خوبه به شرط اینکه واسه رسیدن بهش تلاش کنی

 نه اینکه آرزوتو فقط توی ذهنت نگه داریو از اینکه ممکنه بهش نرسی غصه بخوری

هر چقدر آرزوت غیر ممکنه تو بیشتر از اون تلاش کن و امیدوار باش

اگه می دونی که به آرزوت نمیرسی اینو به خودت نگو

از خودت این فکر رو قایم کن نذار قلبت بفهمه ...

هر روز با خودت تکرار کن من به اون چیزی که میخوام میرسم چون من میخوام..

آدمای زیادی بودن توی دنیای ما که به آرزوهای به ظاهر غیر ممکنشون رسیدن..

.پس اینو تو کلت فرو کن که غیر ممکن وجود نداره....!

آرزوهاتو روی یه کاغذ بنویس دور اون آرزویی که واست از همه مهمتره یه خط بکش ...

فکر کن و یادداشت کن که چه کارهایی باید بکنی که رسیدن به آرزوتو آسون کنه...

حتی اگه شده به خاطر اون آرزوهای دیگتو فراموش کن...

بخصوص اگه اون آرزوت (((عشق))) باشه!

 

 من در تو جاري ام
تو در درون من
 و دست هاي ما
 در هم تنيده اند
 نزديك تر به هم
 از ساقه با زمين
يا نور با نگاه
يا رنگ با گياه
 ديوارهاي سنگي باروانكار مي كنند
و روزهاي من
از شور خنده هاي تو شيرين اند
و گيسوان من
 از شوق بوسه هاي تو لرزان
در من نهفته اي ست
كه از تو شكفته است
 پيوند خورده است
مانند آفتاب
با سنگ ريزه هاي مسافر درياي باردار
و نخلهاي سبز
 ديوارهاي سنگي بارو انكار مي كنند
اما نگاه كن
مرز ميان آب و زمين چيست ؟
 من در تو جاري ام
تو در درون من 

پ.ن=عبادات شما دوستان گلم قبول درگاه حق. این شا الله

پ.ن=از همه دوستای گلم که منو فراموش نکردن ممنونم

پ.ن=به زودی زود به همه دوستام سرمیزنم

پ.ن=دانشگاه هم قبول شدم

 



| *| نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 14:33 توسط بهار |
اولین اپ سال88 من مصادف شد با تولد

یه سلام ساده اما پر از آرزوی تپیدن واسه دلای پاک همتون

اول از همه اگه میشه یه سر به  پ.ن  بزن

سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام سلام وای نمیدونین چقد خوشحالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم راستی این اولین اپ من توی سال 88 هستش

سلام به دوستای گلم خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــــن خوشــــــــــــــــــــــین این مدت که من نبودم چطور بود خوب یا بد؟

نمیدونین که چقد دلــــــــــــــــــــــــــم براتون تنگیده بود وای خدا شــــــــــــــــــکرت که بازم بهم اجازه دادی که بیام.

راستی دوستای گلم برام دعا کنین اون جایی که خودم دوس دارم قبول بشم .

من باز اومدم  با کلی انرژی مثبت ،اومدم لطف هایی که بهم کردین  رو جبران کنــــــــــــــــــــــــم اما اومدنم مصادف شد با یه جـــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن،چی جشن،  اره درس شنیدی جشن ،جشن تولد 2 سالگی وبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

تو این 2 سال با خیلیا اشنا شدم دوستای من دو گروه هستن:

1-گروهی که با من دست دوستی دادن و صدای دست دادنشون توی گوشمه

2-گروهی که با من دست دادن اما از شدت دست دادنشون،دستم درد گرفت

گروه اول برای همیشه موندگار شدن اما گروه دوم نارفیق شدن حالا یا مشکل من بودم یا اونا به هر حال در کلبه من به روی همه بازه حتی تو دوستی که فک میکنی بین منو تو شکر ابه.

 

ممنون از همه دوستای گلم که هیچ وقت منو فراموش نکردن حتی وقتی که من نبودم میومدن به وبم و برام کامنت میزاشتن ممنون از همه شماها.

اما حالا میخام از دوستای گلم تشکر کنم اول اجیای گلم چون مقدمترن(البته داداشیای گلم بهتون برنخوره ها برا شما هم دارم)

1- اجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی جونای خودم

 

اجی نازنین،پریسا جونم، اجی هلیا ،مرضیه گلم،اجی نیلو ،بانو عزیزم،تـــــــــــــــــــــــرنم گلم که خیلی ماهه،اباجی المیرا،سنیوریتا عسلم که خیلی نازه،دنیای خنده عزیزم،  سامیه جون،باران جونم،مهتاب شب  اجی گلم،ماتی طلا گــــــــــــــل،بهار عسلـــــــــم،اجی مینا،خورشید خانوم گلم که خیلی مهربونــــــــــــــــه، سوگند جون،ارزو عزیزم،پرستو خانوم عسیس، ترانه و افسون اجیای گلم ،نسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه جونم، اجی ستاره،غــــــــــزل جونم، فرزانه جونم، حسنا عزیزم، نسرین گلی، سوزی جونم،

 

و یه تشکر ویژه دارم از اجی پارمیدا جونم که خیلی خیلی دوسش دارم یه دنیا و یه معذرت خواهی هم بهش بده کارم (اجی جونم نمیدونستم این جوری میشه اخه اخرین روزی بود که میومدم میخاستم هر جور شده ببینمت که نشد)  و اجی ارزو و اجی رونیکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا عزیزم  که واقعا در نبودم گل کاشتن دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.

 

2-داداشیای گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

داداشی گلم مسلم ، داش فرهاد با مرام، صادق عزیز داداشی گلـــــــــــــــم(عاشق هم هستش) ، م ح م د رضا عزیز، محمد(استاد چرت)گل، وحید جون، میلاد عزیز، مجنون (که امیدوارم همیشه مجنون بمونه)، حمیـــــــــــــــــــــــــــد جون، داداش رضــــــــــــــــا، مرتضی گل، مهدی۞۞●(دفتر عشق)●۞۞ ، :¤ *•.۩ علی کیا.۩ •* ¤  ، سمیر جون، محسن۩ *(`•.¸ღزمزمه هایی در سکوت شبღ¸.• ´)* ۩ ، satan ،

 

امیدوارم که کسی رو از قلم ننداخته باشم.

ممنونم از همه دوستایی که در نبودم اومدن به وبم و به دوستانی که برای اولین بار اومدن به وبم مژده میدم که حتما حتما میام به وبتون و میترکونم براتون.

قابل توجه اونایی  که مزاحم میشن باید بگم که مزاحم نشین البته اگه حرف حساب سرتون میشه

 

خوب حالا کیک میخاین باید به عرضتون برسونم که کیک نداریم هنوز درستش نکردن(اگه کیک دوس دارین خودتون پول رو هم بزارین برین برا خودتون کیک بگیرین من کیک به کسی نمیدم) اخه من عجله داشتم بیام اپ کنم اخه بد جور دل تنگ بودم.

 

اینم اپ جــــــــــــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 

شش ماه تمام است كه در كوچه پس كوچه ها ويلانم.
اين انعكاس واپسين طپش قلب محنتبار يكي از هزاران زن بي گناهي است كه اجتماع در ظلمت شب ,كلمه شرافت را از قاموس زندگيش ربوده است.
اين نامه آخرين نامه يك فاحشه است.
كاش نامه رسان هرگز اين نامه را به مادر اين زن تيره بخت نمي رساند....
مادر جان! اين نامه آخرين نامه ايست كه از يك وجبي گور زندگي واژگون بخت خود براي تو مي نويسم...

فاصله من-فاصله پيكر در هم شكسته من-با گور بي نام و نشاني كه در انتظار من است يك وجب بيش نيست....
اين نامه هذيان سرسام آور روياي وحشتناكي است كه در قاموس خانواده هاي بدبخت نام مستعارش زندگيست...
مادر جان !شايد آخرين كلمه اين نامه ,به منزله نقطه سياهي باشد بر آخرين جمله داستان غم انگيز زندگي از ياد رفته دخترت...
خدا مي داند در واپسين لحظات عمر چقدر دلم مي خواست كه پيش تو باشم...وپس از سه سال جان كندن تدريجي هم آغوش با سوداگران ور شكسته شهوت در بستر خون آلود هوسهاي مست و تك نفسهاي تنگ و بدنامي و فراموشي جام زهرآلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ مي سپردم...
افسوس كه تو اينجا نيستي ...نه تنها تو هيچ كس اينجا نيست...جز اين پيكر در هم شكسته ام وپيرمردي رنجور كه با دريافت بيست ريال (بيست ريالي كه كارمزد آخرين هم آغوشي من است)نامه اي را كه اكنون مي خواني بجاي من براي تو بنويسد...
مادر جان ميدانم كه با خواندن اين نامه بخاطر بخت سياهي كه دخترت داشت تا دم جنون خواهي گريست...
گريه كن مادر!...بگذار اشكهاي تو سيل بنيان كن بناي شرافت كاذبي باشد كه در اين دنياي دون,منهاي پول پشتوانه زندگي هيچ تيره بختي نيست...
دختر تو مادر,دارد همين حالا پاي ديواري سينه شكسته در كمال ناكامي و بد نامي مي مرد...اي كاش دختر در به در تو كه من بدبخت باشم مي توانست با مرگ خود انتقام شير حلالت را از زندگي حرامي كه داشت بگيرد...
مادر جان خواهش مي كنم اجازه بدهي قبل از مرگ هرچه درد بيدرمان در پهنه اين دل ماتمزده ام دارم به صورت قطره هاي سرگردان مشتي سرشك ديده گم كرده به دامان محبت بار تو بسپارم...
ميدانم هرگز باور نمي كردي اينچنين نامه اي به دست تو برسد ,تو بر حسب نامه هاي گذشته من دخترت را زني نجيب مي دانستي كه شرافتوندانه دور از خانه و كاشانه نان مادرستمديده و خواهر يتيمش را به دست مي آورد...چگونه بگويم مادر؟!...كه از بخت من بدبخت در عصري به دنيا آمدهام كه "شرافت"به طور رقت انگيزي بازارش كساد است...
مي داني يعني چه؟ مادر همه هر چه تاكنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است...دروغ محض...اما اجتناب ناپذير.
خدا مي داند هيچ دلم نمي خواست دل شكسته ات را بار ديگر بشكنم ...همه آن نامه ها را ده روز ديگر كه مصادف با بيست و چهارمين سال تولد من كه در حقيقت بيست و چهارمين سال تولد يك بدبختي بيزوال است,بسوزان...
و خاكستر سردشان را لا بلاي بستر پاره پاره من كه مات و دست نخورده و بي صاحب در كنج كلبه ي فقيرمان افتاده است,دفن كن...بگذار خاكستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد...افتخار اينكه حداقل آنقدر تو را عزيز مي داشتم كه تا واپسين لحظات هرگز نگذاشتم حتي تصوير بيچارگي من ,شريك باشي...
مادر جاندر تمام مدت اين سه سالي كه مرا با اين قبرستان بي سرپوش آرزوها و آمال انساني ,اين آخرين ايستگاه اميد بيكاران خانه بدوش شهرستاني ,اين تهران خراب شده,روانه كردي برحسب راه نكبت باري كه كه اين اجتماع هرزه پيش پاي زندگي غريب من گذاشت من يكي از بي پناه ترين گناهكاران روزگاربودم....
افسوس!...هزاران افسوس كه ضربان نا مرتب قلبم فرصتي نمي دهد.تا آنجا كه مي خواستم جزئيات گذشته و اندوهبارم را برايت شرح دهم...
همانقدر بايد بگويم كه زندگي بسر نوشتي اينقدر دردناك دچارم كرد ,سه سال تمام شب و روز كار من پاسخ دادن به تمناي هرزه مشتي نامرد بود كه در ازاي پولي ناچيز همه مستي ها-پستي ها-رذالتها ي خود را وحشيانه در لذت زائيده از پيكر خسته و تب آلود من خلاضه كردند.
آه خداوندا!چه سرنوشت وحشتناكي!
در عرض اين سه سال سرتا سر آرزوهاي من اشكها – اشكهاي پنهان من,بازيچه خنده ها,محبتها و پايكوبي هاي ساختگي بود...
در عرض اين مدت هرگز فرصت اينكه چند دقيقه اي از ته دل به خاطر سيه روزي خودم اشك بريزم ,نداشتم...
تنها يكبار تقريبا شش ماه پيش بود كه در كشمكش يك درد جانگاه صميمانه خنديدم...اما بخدا,مادر اگر بداني اين خنده تصادفي را چقدر وحشيانه در لرزش لبانم شكستند...آخ اگر بداني...
آري مادر جان شش ماه پيش در همان خانه اي كه آشيانه حراج تدريجي ناموس محتاج من بود,صاحب فرزندي شدم...
از چه پدري؟از چند پدر؟اينها را هيچ نمي دانم...اما آنچه مسلم بود,خدا براي نخستين بار بزرگترين نعمتها را-نعمت مادر بودن را به من ارزاني كرد...
شبي كه دخترم به دنيا آمد تا صبح از خوشحالي خوابم نبرد...براي چند ساعت همه دردها ,گرفتاريها را فراموش كرده بودم...
احساس مي كردم زني نجيبم و در خانه اي محقر و آبرومند براي شوهر مهربانم طفلي زيبا به دنيا آورده ام...و فردا صبح پدرش از ديدن او...
آخ مادر...چه مي گويم؟چه مي خواهم بگويم؟!
آه,اي آرزوهاي خام...اي آرزوهاي ناكام!...
مادر جان اگر بداني فرداي آنشب چه برسرم آوردند؟!
رئيس آن خانه نفرين شده بچه ام را ازدستم گرفت...به زور گرفت...قدرت اينكه از جا تكان بخورم نداشتم ...هرچه فرياد كردم ماما!ماما!فريادم در دل سنگش موثر واقع نشد.
آخ مادر ...ببين سرنوشت كار انسان را به كجا ميكشاند...كه در خانه اي چنين رسوا,به زني كه رئيس خانه است بايد"ماما"گفت...آخ بيچاره مادرم...اري بچه ام را از آغوشم بيرون كشيدند...بردند...هنگامي كه براي آخرين بار نگاهم به قيافه معصوم طفل بيگناه افتاد,مثل اينكه با يك نگاه سرگردان از من پرسيد:چرا؟؟؟
دخترم را بردند و بر حسب قوانين حاكم بر اينچنين خانه ها او را در خلوت محض به خاك سپردند.
چه مي دانم شايد اين حكمت خدا بود...شايد خدا فكر كرده بود كه مردنش بهتر از ماندنش است.دنيائي كه سرنوشت دختر زن نجيبي چون تو را به اينجا مي كشاند چه سر نوشتي مي توانست نصيب دختر يك فاحشه بدبخت كند؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بيرون كردند...از كار افتاده بودم .درد فقدان بچه كمر هستي مرا شكسته بود.
مادر جان ...تصادفي نيست كه شش ماه در آمدم حتي آنقدر نبود كه يك شب با شكم سير بخواب روم...
چه خواب؟چه شكم؟چه بدبختي؟شش ماه تمام است كه در كوچه و پس كوچه ها ويلانم...در عرض اين شش ماه به صد جور مرض استخوان سوز گرفتار شدم...
ديگر نمي توانم حرف بزنم,بغض دارد خفه ام مي كند,بغض نيست,مرگ است!مرگ در كار تحويل گرفتن پس مانده ي جان من است!
خداحافظ مادر
شيرت را حلال كن,به خواهر كوچكم هرگز نگو كه خواهر نگون بختش چطور زندگي كرده و چطور مرد.
نه-مادر نگو.
(خدانگهدارتان)

 

پ.ن

1-دوستای گلم این ایدی منه(yase_shabane) هر کی دوس داره ادد کنه چون من از این به بعد به ایدی شما خبر اپم رو میدم اخه من دیگه مث قبل نمیتونم بیام نت و نمیتونم به همه دوستانم خبر بدم پس هر که دوس داره از اپم با خبر بشه ایدیمو ادد کنه ممنون دوستای گلم که درکم میکنین.

2-ایشاالله وقتی از سفر برگشتم میام  به وبتون سر میزنم قربون همتون

 

 

 



| *| نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 12:50 توسط بهار |
سال جدید

سلام به دوستای گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم . امیدوارم که همیشه خوب باشین و سالم و تن درست همه مامانا خونه تکونیشون تموم شده اما من امروز اومدم وب تکونی کنم و اخرین اپم و اخرین اپ سال 87 رو بکنم.

امیدوارم سال جدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد برای همه دوستای گلم سال خوب و پر از شادی باشه راستی منو موقعه تحویل سال  فراموش نکنینا اگه کردین بازم دوستون دارم

راستی چهار شنبه اخر ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال مواظب خودتون باشین دوس ندارم که دوستای گلم اسیب ببینن دوستون دارم یه عالمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

راستی تا یادم نرفته بگم من شاید برم و دیگه اپ نکنم اما حتما میام به دوستام سر میزنم شاید رفتنم یه ماه شاید 6 ماه شاید یه سال اما یه روزی میام و دوباره اپ میکنم دلم از همین الان تنگ شده براتون گلای من

 

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد .

                هر چی خاستم عکس بزارم نشد منم بیخی شدم  

                 دوستای گلم سال نو پیشاپیش مبارک 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 و ساعت 21:14 توسط بهار |
والنتاین

سلام دوستان  خوبین؟

یکی از دوستام رفته کربلا براش دعا کنین که سالم برگرده دلم براش شور میزنه اجی امیدوارم خوش بگذره بهت ما رو فراموش نکنیا

روز عشق هم رسید و این روز رو به عشاق  تبریک میگم

                

 

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

 

 

 



| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 10:57 توسط بهار |
بوسه برای تو

سلام دوستان مسی که هنوز بهم لطف دارین

میخاستم از یکی از دوستان تشکر کنم اخه نه ادرس وبی داره نه ایدی اجی سمیرای عزیز یه نشونی بده منتظرما

بوسه يعني وصل شيرين دولب

  بوسه يعني عشق در اعماق شب

بوسه يعني مستي از مشروب عشق

بوسه يعتي آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي لذت از شب لذت از ديوانگي

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق طعمه شيريني به رنگ سادگي

بوسه يعني آغازي براي ما شدن

لحظه اي با دلبري تنها شدن

بوسه اتش ميزند بر جسم و جان

بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان

بوسه يعني شادي و شور و نشاط

بوسه يعني عشق خالي از گناه

بوسه يعني قلب تو از آنه من

بوسه يعني تو هميشه ماله من

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 11:43 توسط بهار |