یه سلام ساده اما پر از آرزوی تپیدن واسه دلای پاک همتون
اول از همه اگه میشه یه سر به پ.ن بزن
سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام سلام وای نمیدونین چقد خوشحالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم راستی این اولین اپ من توی سال 88 هستش
سلام به دوستای گلم خوبیــــــــــــــــــــــــــــــــــن خوشــــــــــــــــــــــین این مدت که من نبودم چطور بود خوب یا بد؟
نمیدونین که چقد دلــــــــــــــــــــــــــم براتون تنگیده بود وای خدا شــــــــــــــــــکرت که بازم بهم اجازه دادی که بیام.
راستی دوستای گلم برام دعا کنین اون جایی که خودم دوس دارم قبول بشم .
من باز اومدم با کلی انرژی مثبت ،اومدم لطف هایی که بهم کردین رو جبران کنــــــــــــــــــــــــم اما اومدنم مصادف شد با یه جـــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن،چی جشن، اره درس شنیدی جشن ،جشن تولد 2 سالگی وبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
تو این 2 سال با خیلیا اشنا شدم دوستای من دو گروه هستن:
1-گروهی که با من دست دوستی دادن و صدای دست دادنشون توی گوشمه
2-گروهی که با من دست دادن اما از شدت دست دادنشون،دستم درد گرفت
گروه اول برای همیشه موندگار شدن اما گروه دوم نارفیق شدن حالا یا مشکل من بودم یا اونا به هر حال در کلبه من به روی همه بازه حتی تو دوستی که فک میکنی بین منو تو شکر ابه.
ممنون از همه دوستای گلم که هیچ وقت منو فراموش نکردن حتی وقتی که من نبودم میومدن به وبم و برام کامنت میزاشتن ممنون از همه شماها.
اما حالا میخام از دوستای گلم تشکر کنم اول اجیای گلم چون مقدمترن(البته داداشیای گلم بهتون برنخوره ها برا شما هم دارم)
1- اجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی جونای خودم
اجی نازنین،پریسا جونم، اجی هلیا ،مرضیه گلم،اجی نیلو ،بانو عزیزم،تـــــــــــــــــــــــرنم گلم که خیلی ماهه،اباجی المیرا،سنیوریتا عسلم که خیلی نازه،دنیای خنده عزیزم، سامیه جون،باران جونم،مهتاب شب اجی گلم،ماتی طلا گــــــــــــــل،بهار عسلـــــــــم،اجی مینا،خورشید خانوم گلم که خیلی مهربونــــــــــــــــه، سوگند جون،ارزو عزیزم،پرستو خانوم عسیس، ترانه و افسون اجیای گلم ،نسیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه جونم، اجی ستاره،غــــــــــزل جونم، فرزانه جونم، حسنا عزیزم، نسرین گلی، سوزی جونم،
و یه تشکر ویژه دارم از اجی پارمیدا جونم که خیلی خیلی دوسش دارم یه دنیا و یه معذرت خواهی هم بهش بده کارم (اجی جونم نمیدونستم این جوری میشه اخه اخرین روزی بود که میومدم میخاستم هر جور شده ببینمت که نشد) و اجی ارزو و اجی رونیکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا عزیزم که واقعا در نبودم گل کاشتن دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.
2-داداشیای گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
داداشی گلم مسلم ، داش فرهاد با مرام، صادق عزیز داداشی گلـــــــــــــــم(عاشق هم هستش) ، م ح م د رضا عزیز، محمد(استاد چرت)گل، وحید جون، میلاد عزیز، مجنون (که امیدوارم همیشه مجنون بمونه)، حمیـــــــــــــــــــــــــــد جون، داداش رضــــــــــــــــا، مرتضی گل، مهدی۞۞●(دفتر عشق)●۞۞ ، :¤ *•.۩ علی کیا.۩ •* ¤ ، سمیر جون، محسن۩ *(`•.¸ღزمزمه هایی در سکوت شبღ¸.• ´)* ۩ ، satan ،
امیدوارم که کسی رو از قلم ننداخته باشم.
ممنونم از همه دوستایی که در نبودم اومدن به وبم و به دوستانی که برای اولین بار اومدن به وبم مژده میدم که حتما حتما میام به وبتون و میترکونم براتون.
قابل توجه اونایی که مزاحم میشن باید بگم که مزاحم نشین البته اگه حرف حساب سرتون میشه
خوب حالا کیک میخاین باید به عرضتون برسونم که کیک نداریم هنوز درستش نکردن(اگه کیک دوس دارین خودتون پول رو هم بزارین برین برا خودتون کیک بگیرین من کیک به کسی نمیدم) اخه من عجله داشتم بیام اپ کنم اخه بد جور دل تنگ بودم.
اینم اپ جــــــــــــــــــــــــــــدیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
شش ماه تمام است كه در كوچه پس كوچه ها ويلانم.
اين انعكاس واپسين طپش قلب محنتبار يكي از هزاران زن بي گناهي است كه اجتماع در ظلمت شب ,كلمه شرافت را از قاموس زندگيش ربوده است.
اين نامه آخرين نامه يك فاحشه است.
كاش نامه رسان هرگز اين نامه را به مادر اين زن تيره بخت نمي رساند....
مادر جان! اين نامه آخرين نامه ايست كه از يك وجبي گور زندگي واژگون بخت خود براي تو مي نويسم...
فاصله من-فاصله پيكر در هم شكسته من-با گور بي نام و نشاني كه در انتظار من است يك وجب بيش نيست....
اين نامه هذيان سرسام آور روياي وحشتناكي است كه در قاموس خانواده هاي بدبخت نام مستعارش زندگيست...
مادر جان !شايد آخرين كلمه اين نامه ,به منزله نقطه سياهي باشد بر آخرين جمله داستان غم انگيز زندگي از ياد رفته دخترت...
خدا مي داند در واپسين لحظات عمر چقدر دلم مي خواست كه پيش تو باشم...وپس از سه سال جان كندن تدريجي هم آغوش با سوداگران ور شكسته شهوت در بستر خون آلود هوسهاي مست و تك نفسهاي تنگ و بدنامي و فراموشي جام زهرآلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ مي سپردم...
افسوس كه تو اينجا نيستي ...نه تنها تو هيچ كس اينجا نيست...جز اين پيكر در هم شكسته ام وپيرمردي رنجور كه با دريافت بيست ريال (بيست ريالي كه كارمزد آخرين هم آغوشي من است)نامه اي را كه اكنون مي خواني بجاي من براي تو بنويسد...
مادر جان ميدانم كه با خواندن اين نامه بخاطر بخت سياهي كه دخترت داشت تا دم جنون خواهي گريست...
گريه كن مادر!...بگذار اشكهاي تو سيل بنيان كن بناي شرافت كاذبي باشد كه در اين دنياي دون,منهاي پول پشتوانه زندگي هيچ تيره بختي نيست...
دختر تو مادر,دارد همين حالا پاي ديواري سينه شكسته در كمال ناكامي و بد نامي مي مرد...اي كاش دختر در به در تو كه من بدبخت باشم مي توانست با مرگ خود انتقام شير حلالت را از زندگي حرامي كه داشت بگيرد...
مادر جان خواهش مي كنم اجازه بدهي قبل از مرگ هرچه درد بيدرمان در پهنه اين دل ماتمزده ام دارم به صورت قطره هاي سرگردان مشتي سرشك ديده گم كرده به دامان محبت بار تو بسپارم...
ميدانم هرگز باور نمي كردي اينچنين نامه اي به دست تو برسد ,تو بر حسب نامه هاي گذشته من دخترت را زني نجيب مي دانستي كه شرافتوندانه دور از خانه و كاشانه نان مادرستمديده و خواهر يتيمش را به دست مي آورد...چگونه بگويم مادر؟!...كه از بخت من بدبخت در عصري به دنيا آمدهام كه "شرافت"به طور رقت انگيزي بازارش كساد است...
مي داني يعني چه؟ مادر همه هر چه تاكنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است...دروغ محض...اما اجتناب ناپذير.
خدا مي داند هيچ دلم نمي خواست دل شكسته ات را بار ديگر بشكنم ...همه آن نامه ها را ده روز ديگر كه مصادف با بيست و چهارمين سال تولد من كه در حقيقت بيست و چهارمين سال تولد يك بدبختي بيزوال است,بسوزان...
و خاكستر سردشان را لا بلاي بستر پاره پاره من كه مات و دست نخورده و بي صاحب در كنج كلبه ي فقيرمان افتاده است,دفن كن...بگذار خاكستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد...افتخار اينكه حداقل آنقدر تو را عزيز مي داشتم كه تا واپسين لحظات هرگز نگذاشتم حتي تصوير بيچارگي من ,شريك باشي...
مادر جاندر تمام مدت اين سه سالي كه مرا با اين قبرستان بي سرپوش آرزوها و آمال انساني ,اين آخرين ايستگاه اميد بيكاران خانه بدوش شهرستاني ,اين تهران خراب شده,روانه كردي برحسب راه نكبت باري كه كه اين اجتماع هرزه پيش پاي زندگي غريب من گذاشت من يكي از بي پناه ترين گناهكاران روزگاربودم....
افسوس!...هزاران افسوس كه ضربان نا مرتب قلبم فرصتي نمي دهد.تا آنجا كه مي خواستم جزئيات گذشته و اندوهبارم را برايت شرح دهم...
همانقدر بايد بگويم كه زندگي بسر نوشتي اينقدر دردناك دچارم كرد ,سه سال تمام شب و روز كار من پاسخ دادن به تمناي هرزه مشتي نامرد بود كه در ازاي پولي ناچيز همه مستي ها-پستي ها-رذالتها ي خود را وحشيانه در لذت زائيده از پيكر خسته و تب آلود من خلاضه كردند.
آه خداوندا!چه سرنوشت وحشتناكي!
در عرض اين سه سال سرتا سر آرزوهاي من اشكها – اشكهاي پنهان من,بازيچه خنده ها,محبتها و پايكوبي هاي ساختگي بود...
در عرض اين مدت هرگز فرصت اينكه چند دقيقه اي از ته دل به خاطر سيه روزي خودم اشك بريزم ,نداشتم...
تنها يكبار تقريبا شش ماه پيش بود كه در كشمكش يك درد جانگاه صميمانه خنديدم...اما بخدا,مادر اگر بداني اين خنده تصادفي را چقدر وحشيانه در لرزش لبانم شكستند...آخ اگر بداني...
آري مادر جان شش ماه پيش در همان خانه اي كه آشيانه حراج تدريجي ناموس محتاج من بود,صاحب فرزندي شدم...
از چه پدري؟از چند پدر؟اينها را هيچ نمي دانم...اما آنچه مسلم بود,خدا براي نخستين بار بزرگترين نعمتها را-نعمت مادر بودن را به من ارزاني كرد...
شبي كه دخترم به دنيا آمد تا صبح از خوشحالي خوابم نبرد...براي چند ساعت همه دردها ,گرفتاريها را فراموش كرده بودم...
احساس مي كردم زني نجيبم و در خانه اي محقر و آبرومند براي شوهر مهربانم طفلي زيبا به دنيا آورده ام...و فردا صبح پدرش از ديدن او...
آخ مادر...چه مي گويم؟چه مي خواهم بگويم؟!
آه,اي آرزوهاي خام...اي آرزوهاي ناكام!...
مادر جان اگر بداني فرداي آنشب چه برسرم آوردند؟!
رئيس آن خانه نفرين شده بچه ام را ازدستم گرفت...به زور گرفت...قدرت اينكه از جا تكان بخورم نداشتم ...هرچه فرياد كردم ماما!ماما!فريادم در دل سنگش موثر واقع نشد.
آخ مادر ...ببين سرنوشت كار انسان را به كجا ميكشاند...كه در خانه اي چنين رسوا,به زني كه رئيس خانه است بايد"ماما"گفت...آخ بيچاره مادرم...اري بچه ام را از آغوشم بيرون كشيدند...بردند...هنگامي كه براي آخرين بار نگاهم به قيافه معصوم طفل بيگناه افتاد,مثل اينكه با يك نگاه سرگردان از من پرسيد:چرا؟؟؟
دخترم را بردند و بر حسب قوانين حاكم بر اينچنين خانه ها او را در خلوت محض به خاك سپردند.
چه مي دانم شايد اين حكمت خدا بود...شايد خدا فكر كرده بود كه مردنش بهتر از ماندنش است.دنيائي كه سرنوشت دختر زن نجيبي چون تو را به اينجا مي كشاند چه سر نوشتي مي توانست نصيب دختر يك فاحشه بدبخت كند؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بيرون كردند...از كار افتاده بودم .درد فقدان بچه كمر هستي مرا شكسته بود.
مادر جان ...تصادفي نيست كه شش ماه در آمدم حتي آنقدر نبود كه يك شب با شكم سير بخواب روم...
چه خواب؟چه شكم؟چه بدبختي؟شش ماه تمام است كه در كوچه و پس كوچه ها ويلانم...در عرض اين شش ماه به صد جور مرض استخوان سوز گرفتار شدم...
ديگر نمي توانم حرف بزنم,بغض دارد خفه ام مي كند,بغض نيست,مرگ است!مرگ در كار تحويل گرفتن پس مانده ي جان من است!
خداحافظ مادر
شيرت را حلال كن,به خواهر كوچكم هرگز نگو كه خواهر نگون بختش چطور زندگي كرده و چطور مرد.
نه-مادر نگو.
(خدانگهدارتان)
پ.ن
1-دوستای گلم این ایدی منه(yase_shabane) هر کی دوس داره ادد کنه چون من از این به بعد به ایدی شما خبر اپم رو میدم اخه من دیگه مث قبل نمیتونم بیام نت و نمیتونم به همه دوستانم خبر بدم پس هر که دوس داره از اپم با خبر بشه ایدیمو ادد کنه ممنون دوستای گلم که درکم میکنین.
2-ایشاالله وقتی از سفر برگشتم میام به وبتون سر میزنم قربون همتون