تبليغاتX
فکر نکنی بی کسم
سلام دوستان عزیزم خوب هستین امیدوارم که همیشه خوب باشین دوستان من یه مدتی نیستم.امیدوارم که منو فراموش نکنین ایشاالله وقتی برگشتم از خجالت همتون در میام

خیلی دوستون دارم فراموشم نکنینا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:9 توسط بهار |
بازی،تشکر،اپ
سلام دوستان گلم

اول بازي

من توسط يکي از دوستامبه نام سنيوريتا به يه بازي دعوت شدم حالا ميخوام انجامش بدم.

        ۵ تا از شغلهايي که دوس دارم :

۱-هندسي

۲-معلمي

۳-مخترع

۴-جهانگردي

۵-فضانوردي

         ۵ تا از شغلهايي که دوس ندارم :

۱-دکتري

۲- بقيه رو بيخيال

             از چه رنگي خوشت مياد ؟

من از رنگ قرمز اتشي

           وقتي ميگن ترس ياد چي ميفتي ؟

ياد اون دنيا ميوفتم

            بيشتر چه کتاب هايي ميخوني ؟

من بيشتر رمان ميخونم

             از شخصيت هاي مورد علاقت۲ تا ؟

دي جي اليگيتور و پرويز پرستويي

              اين کلمات رو ميگم اولين چيزي که يادت اومد رو بگو :

ترسناک ؟  روز قيامت

دوست داشتني ؟ دوستام

بهار ؟ فصل مورد علاقم

عمو پورنگ ؟ شادي

جوراب ؟ سر گيجه

               درس مورد علاقه ؟

برنامه سازي کامپيوتر

               ورزش مورد علاقه ؟

واليبال و بدمينتون

               دوستان وبلاگ نويسي که خيلي دوسشون داري ( ۷تا ) ؟

دختر ايروني ـ  فرهاد(نم نم بارون) ـ ابراهيم ـ دربي کربلا ـ  محمد جواد ـ صادق ـ الهه

                    دوستان غير وبلاگي که خيلي دوسشون داري (۷ تا ) ؟

رضيه ـ مژگان ـ ميثم. ر ـ اکرم ـ افسانه ـ سميه ـ حسين

                  رشته تحصيلي مورد علاقه ؟

کامپيوتر

                  خواننده مورد علاقه ( ۳ تا ) ؟

رضايا ـ تهي ـ تتلو

                   حالا بايد خصوصيات يکي از دوستان وبيم رو بنويسم ؟

 الهه جون:دختري خوش قلب ،مهربون،با ادب و خيلي از خصوصياتي که همه دخترا دارن

                   دوست داري در آينده چي کاره شي ؟

مهندس کامپيوتر

                    ? ـ خواهر يا برادري داري ؟

يه دونه خواهر که ازدواج کرده و ۲تا برادر




                                           خوب حالا ميخام از دوستام تشکر کنم

يلدا جون ـ  دختر ايروني ـ محياي نازم ـ افتاب ايروني ـ محمد جواد ـ سنيوريتا ـ سارا عزيزم(دنياي خنده) ـ بهروز ـ يه عاشق تنها ـ مهدي ـ تکتم ـ صادق ـ صدرا ـ بهداد ـ محمد ـ فرهاد(نم نم بارون) ـ فرهاد(پروانه احساس) ـ ايرج ـ افسونگر ـ علي (اشک غم) ـ اکسير ـ پريسا ـ امير حسين ـ الوچه خانم ـ هيوا ـ تنها ترين تنها و خيلي از دوستاي ديگه اگر کسي از قلم افتاده شرمنده اخه اونايي که يادم بود رو نوشتم

از همه دوستان که منو مورد لطف خودشون قرار میدن ممنون




                                                   خوب حالا نوبت اپم ميرسه

کشاورزي تعدادي توله سگ ازنژادي خوب رو گذاشته بود واسه ي فروش.
پسر بچه اي رفت سراغش و گفت:مي خواهم يکي از اونا رو بخرم.
کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبي دارن و کمي گرون هستند.
پسر کوچولو پولهايي رو که توي مشتش نگه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.
کشاورز سري تکون داد و گفت: متاسفم پسرم اونا خيلي گرون تر از اين حرفا هستند.
پسرک خواهش کرد : پس فقط اجازه بديد نگاهي بهشون بندازم.
و بعد از قبول کردن کشاورز رفت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوي پشمالو رو ديد که با هم بازي مي کردن و بالا و پايين مي پريدن .
يهو يه صداي خش خش که از لونه ي سگ ها ميومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.
اونجا يه توله سگ لاغر رو ديد که جثه اش از بقيه کوچيک تر بود و به دليل اين که يکي از پاهاش معيوب بود لنگ لنگان راه مي رفت.
يه دفعه چشم هاي پسرک برقي زد و دوان دوان رفت سراغ کشاورز و گفت: آقا ممکنه اونو به من بفروشين .
کشاورز با تعجب پاسخ داد که: پسرم اون لنگه و لاغر.... به سختي هم راه مي ره پس نمي توني باهاش بازي کني.
پسر کوچولو که هنوز چشم هايش مي درخشيد پاچه ي شلوارش را بالا زد و پاي مصنوعيش را به کشاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسي نياز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:12 توسط بهار |
شمع فرشته

 

مردی که همسرش را از دست داده بود ، تنها یادگار همسرش یعنی دختر سه ساله اش را خیلی دوست می داشت . دختر کوچولو به بیماری سختی مبتلا شد ، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را به دست بیاورد، هر چه پول داشت برای درمانش خرج کرد ولی بیماری جان دخترک را گرفت . از آن به بعد پدر در خانه اش را بست و با هیچ کسی صحبت نمی کرد ، سر کار نمی رفت و دوستان و آشنایان هر چه سعی می کردند او را به زندگی عادی برگردانند نمی شد.

شبی پدر خواب عجیبی دید ، دید که در بهشت است و صفی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخ مجللی در حرکت هستند . هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه روشن بود به جز شمع یک نفر. مرد وقتی جلو رفت دید آن فرشته دختر خودش است . پدر فرشته غمگینش را در آغوش کشید و او را نوازش کرد و از او پرسید: عزیزم چرا غمگین و ناراحتی؟ چرا شمع تو خاموش است؟؟؟

دخترک به پدرش گفت : بابا جون هر وقت شمع من روشن می شود اشک های تو آن را خاموش می کند و هر وقت تو دلتنگ من می شوی من هم غمگین می شوم. پدر در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از خواب بیدار شد. اشککهایش را پاک کرد ، انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود ادامه داد

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:33 توسط بهار |
حرف اخر

 

تمام لحظه ها را انتظار کشیدم

تا به من بگویی دروغ است

بگویی که خواب می بینم

یک کابوس وحشتناک

دلم گرفته

خون شده

تکه تکه...

اشک برایم کم است

دگر آرامم نمی کند

قرارم نیست

بگو که باور نکنم

همه دروغ می گویند

بگو که آرزوهایم نمرده اند

و آرزوهایت...

یادت می آید؟

من برای تو

و تو برای من

تا قیامت

تا همیشه.......

آری

و تا قیامت عذاب می کشم

و تا همیشه به یادت می سوزم!!

یادی که عزیز بوده و می ماند

یادی که نمی خواهم از من بگیرند

آه

دلم تنگ است

نمی دانم

به کدامین گناه تاوان پس می دهم

به من بگو که باور نکنم

 باور نکنم که تمام شد

بازی کودکانه ی ما

بگو

بازی تمام شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

داری به خودت دروغ می گی ، درووووووغ .  دروغی به اندازه ی تمام لحظه هایی که باهاش بودی ، به اندازه ی تمام لحظه هایی که دلتنگش بودی ، دروغی به همون اندازه ای که دوستش داشتی و داری. داری دروغ می گی به خودت .

 تـــــــــــــــــــــــــو نمـــــــی تــــــونـــــــی فـــــــراموشــــــــش کنـــــــــــــــی.

                                                                                          نمی تونــــــــــــی.

آخه اگه بتونی فراموشش کنی باید به عشقی که داشتی و داری شک کنی ، نــــــــــــــــه ، تو عاشقی پس عشقت همیشه باهاته .تو خواب ، تو بیداری ، تو تمام لحظه هات عاشقانه نفس می کشی. خوبیش به اینه که عاشق می میری یعنی تا نفس می کشی خیالش باهاته. اینم خودش یه جور خوشبختیه . کسی رو که دوست داری همیشه عزیز می مونه . نه دعوا ، نه دلشکستن ، نه دلخوری.همش و همش دوست داشتنه، همیــــــــــــــــــن و بس.

غصه نخور . از قدیم گفتن دوری و دوستی . دستها به هم نمی رسن ولی دلها تا همیشه می تونن با هم باشن حالا هم سعی کن بخندی تا دنیا به روت بخنده. د ِ بخند دیگـــــــــــــه . هــــــا حالا شد...

 

کابوس

 

دوباره شب

    و کابوس های خوشگلی

                که برو گم شو را تف می کنند

                            روی کفشهایم

                                   که سبک آمد و

                                         سنگین شد.

حالا

دور خودم دور که می زنم نصف دنیا را

              به خیالت ستاره دور سرم می چرخد

                                آخ که چه خیال زیبایی.

 و من هنوز

    دنبال دستمالی که

       زیر درخت آلبالو گم کردی

                                  می گردم.

 

حرف آخر:

       در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند، هر چه بیشتر اوج بگیری کو چکتر خواهی شد.

 

                             یه دنیا دوست دارم اینم تقدیم میکنم به تو

               چون رنگ قرمز رو دوس داری با  قرمز نوشتم تو زندگی منی

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 20:0 توسط بهار |
خیلی بدی

گاهی جز درد دوست داشتن چیزی برات نمی مونه !

دلم گرفته ، دلتنگم، شاید غمگین هم باشم هر چی هست حالم خوش نیست ، یه زمانی از خودم می پرسیدم دلتنگی چه جوریه؟ چه رنگیه ؟ حالا خودم به جواب رسیدم . با تمام وجودم دلتنگی رو احساس می کنم ، آره دلتنگی حس و حال و رمق رو ازت می گیره ، دلتنگی رنگ نداره مثل مه می مونه. حال آدمی رو دارم که وسط یه جاده ی مه گرفته گیر افتاده نه می تونه بره جلو نه می تونه برگرده عقب، همون جا می شینه به امید اینکه هوا آفتابی بشه ،

امید ..........

                              

خدایا امید هیچ کس رو نا امید نکن....

دلم گریه می خواد اونقدر که تمام غصه ها و دلتنگی هام رو اشک کنم شاید آروم بشم ، احساس می کنم تمام دنیا می خوان باهام بجنگن و من توانایی ایستادن جلو هیچ کسی رو ندارم ، حتی تو هم می خوای باهام بجنگی می خوای برنده باشی غافلی از اینکه از همون اول تو برنده بودی و من باخته بودم ، از همون روز اول ، از همون نگاه اول ، من باختم، دلم رو باختم ، با تمام سادگی و بچگی بدون هیچ بهونه ای دلم رو باختم ، دادمش به تو .........

و حالا بی خبراز تو و دلم ، دور از تو و دلم تنها موندم ، هیچ کسی نمی تونه جای خالیتون رو پر کنه و من همچنان تنهایی رو تجربه می کنم ، تنها..............

وقتی که بغضم می ترکه ، وقتی که اشکام رو پنهون می کنم و ناله ام رو خفه ، تنهام و نیستی که اشکهام رو پاک کنی و آرومم کنی .

نیستی ، نبودی و .......................

خسته ، تنها ، دلتنگ...

تو به من بگو چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بی تو تو این شبای بد گریه ام دیگه در نمی یاد

حرف غم انگیز دلم جز تو کسی رو نمی خواد

از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره

دیو سیاه غصه ها توی کدوم شب می میره

از چی بگم وقتی دلم از دل تو دور می مونه

وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه

می خونم

به خدا می خونم از چشمای معصوم تو حرفای تو رو

می دونم

به خدا می دونم اون که جدا کرده روحم و قلب تو رو

حالا متن دوم:

باز هم تو نیستی و جای خالیت رو توی چشمام با اشک پر می کنم ، باز هم دلم تنگه ، باز هم بیقرارم ، باز هم...................

وقتی نیستی نمی دونم عاشقانه هام رو برای کی بخونم ، نمی دونم سرم رو رو شونه ی کی بذارم ، نمی دونم...

این روزها با دیوار حرف می زنم و سرم رو به دیوار تکیه می دم اما اون مثل تو نمی شه ، باهام حرف نمی زنه ، اشکهام رو پاک نمی کنه ، آرومم نمی کنه فقط گوش می کنه ، درد دلم رو می شنوه و هیچی نمی گه آخه تو که اینجوری نبودی پا به پام گریه می کردی ، با خنده هام می خندیدی...

وای که چقدر جای دستات توی دستام خالیه ، دستای مهربونت ...

یادته ؟ یادته صدای قلبم رو شنیدی؟ این روزا هر تپش قلبم یه ضجه هست آخه دلم آروم نمی گیره .

یادته نفسهام؟ این روزا به جای نفس فقط آه می کشم آخه دلم خیلی تنگه.

با تو بودن ؟ نمی شه، نمیخوان ، نمی ذارن . من و تو چه کاره ایم سرنوشت تصمیمش رو گرفته .

فراموش کردن ؟ نمی تونیم ، نمی خوایم ، نباید . من و تو تصمیم خودمون رو گرفتیم و تا آخرش پاش وایسادیم .

و حالا منتظرم ، منتظر اینکه ببینم من و تو برنده ایم یا سرنوشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

و حالا یه اثر از کارو:

گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد....!

برای یک لحظه ناتمام قلبم از تپش افتاد...

با تعجب پرسیدم: مگر از من متنفری؟!

گفت نه ! باور کن ، نه !

لی چون تو را واقعاً دوست دارم ، نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی به خود هموار کنی......................

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 18:58 توسط بهار |
تولد

سلام  به دوستای گلم

امشب یکی از بهترین شبای زندگی منه ، اخه امشب تولد یکی از بهترین دوستامه ، دوست دارم عزیزم

خوب اول چراغونی کنیم

 

 

خوب اول باید بهش بگم که............

 

و

 

خوب جشن شروع می کنیم خوب عزیزم شروع کن

و حالا دوستای که میخوان برقصن بیان جلو

  

 

                

  

اخ جون تولد جیگر طلامه

 

وای یه نگاه به نوار قلبم بندازه بد جوریه نه مهم نی اخه امروز تولده دیگه

 

 

اینو نگاه

 

تولدت مبارک عزیزم

حالا نوبت نوشیدنیه

 

 

 

اینم به افتخا تولد جیگر طلام

       

                                       

خیلی دوست دارم عزیزم

 

  

خوب کم کم میرسیم به کیک تولد

 

 

 

خوب عزیزم شعما رو فوت کن زود باش

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شعما رو فوت کن که 100 سال زنده باشی

 

 

هورا تولدت مبارک عزیزم

خوب دوستان زود باشین کادو بدین میخایم جشنو تعطیل کنیم (شوخی بودا جدی نگیرین)

اول یه شاخه گل تقدیمت میکنم

اینم کادو من

 

 خوب دوستان جشن دیگه تموم شد زود باشین برین خونه هاتون(وای از دست من)

در اخر از دوستای گلی که با نظراشون توی جشن تولدت عزیز دلم شرکت میکنن ممنونم

ایشا الله که جبران کنم

عزیزم خیلی دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:0 توسط بهار |
شکلات

من یک شکلات  گذاشتم تو  دستش  اونم  یک  شکلات گذاشت تو دستم  من بچه

بودم اونم بچه بود

سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه

خندیدم

گفت دوستیم ؟

گفتم دوست دوست

گفت تا کجا ؟

گفتم دوستی که تا نداره

گفت تا مرگ

خندیدمو  گفتم  من  که  گفتم تا نداره گفت باشه تا پس از مرگ باز با هم دوستیم؟

تا بهشت تا جهنم. تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم

خندیدمو  گفتم  تو  براش تا هرجا  که  دلت  می خواد یک تا بزار اصلا یک تا بکش از

سر این دنیا تا اون دنیا اما من اصلا براش تا نمیزارم

نگام  کرد  نگاش  کردم  باور  نمیکرد  می دونستم ا ون  میخواست حتما دوستیمون

یک تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید !!

گفت بیا برا دوستیمون یک نشونه بذاریم

گفتم باشه تو بزار

گفت شکلات باشه ؟

گفتم باشه

هر  بار  یک شکلات  می ذاشت  تو  دستم منم یک شکلات می ذاشتم تو دستش

باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست

من تندی  شکلاتمو  باز میکردم میذاشتم تو دهنم تند و تند میمکیدم میگفت شکمو

تو دوست شکموی منی و شکلاتمو می گذاشت توی یک صندوقچه کوچولوی قشنگ

می گفتم بخورش

 

می گفت تموم میشه می خوام تموم نشه برا همیشه بمونه

صندوقچش پر از شکلات شده بود هیچکدومشو نمی خورد

من همشو خورده بودم

گفتم اگه یک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن اون وقت چی کار می کنی ؟

می گفت مواظبشون هستم

می گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم ومن شکلاتمو می ذاشتم تو

دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه . دوستی که تا نداره !!

چند سالی گذشت

                                                  

اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم من همه شکلاتامو خوردم.اون همه رو نگه داشته

اومده بود خداحافظی کنه می خواست بره اون دور دورا

میگفت میرم اما زود بر می گردم.

من که می دونم اون بر نمی گرده

یادش رفت به من شکلات بده .

من که یادم نرفته شکلاتمو دادم تندی بازش کردگذاشت تودهنش یکی دیگه گذاشتم

تو اون دستش گفتم بیا این هم آخرین شکلات برای صندوقچه کوچولوت

یادش رفته بود یک صندوقچه داره برا شکلاتاش

هر دو تا رو خورد

خندیدم

می دونستم دوستی اون تا داره اما دوستی من تا نداره

مثل همیشه

خوب شد همه رو خوردم

اما اون هیچکدوم رو نخورده

حالا با یک صندوقچه پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه ؟

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:21 توسط بهار |
اگر مردم
اگر مردم
 
اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ......

 

و

نامهربانان بدانند....

محبت کوچکترين پاداش عاشق است

 وعاشق خريدار محبت است

نه گداي محبت

Image and video hosting by TinyPic

 

Marry Me - 29                         

Smiley نظر فراموش نشه !!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:2 توسط بهار |
نامه

      سال ۱۳۸۷ پیشاپیش بر همه شما دوستان عزیزم مبارک باد 

امیدوارم سال خوبی برای شما باشه

 

Click for Full Size View

 به شوق انکه به سوی تو نامه ای بفرستم ، شبی سیاه چو زلف تو تا

 

سپیده  نشستم.

 

 چو رفتم انکه کنم نامه را بنام تو اغاز نداد گریه مجالم،فتاد نامه ز دستم،

 

  میان ایینه اشک روی تو دیدم که خنده بر لب و چشمی به سوی من

 

نگران  داشتی ، نشان مهر در ان نقش دل فریب ندیدم ، نگاه به سوی من

 

 و دل به جانب دگران.......

 

میان گریه نوشتم که:

 

ای ستاره بختم ، بر اسمان وفا  خیره ماندم و نا امید  در ارزوی محبت،

 

 دل به تو  بستم. چه ارزو؟ چه محبت؟چه امیدی؟کدام دل؟چه شد که رشته

 

 این عشق دل افروز بریدی؟ چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟

 

چه روزها و چه شبها که ای پرنده عرشی به انتظار نشستم به بام من

 

ننشستی؟شکوفه ها چو به زلفت  بنشست در شب مهتاب ،نگاه گفت:که به

 

 گرد ماه، ستاره نشسته.

 

دو نسترن به بناگوش خود نهادی و گفتم:به لاله های بهاری دو گوشواره

 

 نشسته . صفای شانه و ان سینه سپیدتر از یاس، ز لطف بوده چو ایینه در

 

 برابر مهتاب،شراب نور چو بر سینه تو پاشید، چو برف بود که بارد

 

 شبی به چهره سیماب. هنوز بانگ تو در گوش من نشسته که میگفتی :

 

غریب عشقم و کلبه توست پناهم ، به جز عشق تو عشق کسی به سینه

 

نخواهم. هنوز خانه بوی عطر تو دارد.

 

هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو می اید. نوای گرم پری چهرگان چو

 

 بشنوم از دور میان ان همه در گوش من صدای تو اید. سپیده سوزد و ان

 

 نامه را به یاد تو بستم. به سوگ عشق گریزان خویش اشک فشاندم.

 

نهادمش به لب و به روی نامه  بوسه ای نشاندم. بگفتمش: برو ای نامه

 

 قاصد دل من باش بگو به یار گریزان،

 

حکایتی که تو داری،تو زودتر از من ای نامه روی دوست ببینی،

 

چرا حسد نبرم  به سعادتی که تو داری

 

               دلم برات یه ذره شده

 

 

و حرف اخرم

 

Click for Full Size View

                     

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 21:54 توسط بهار |